آن بچگی هایی که گاهی بنابر اقتضای سنمان راه حل نهایی را اگر جرئت داری زنگ آخر وایسا قرار می دادیم هم برای خودمان قاعده و قانونی داشتیم و همین جوری هرکی هرکی نبود.اولش اینکه نباید به جز یک یا دو نفر معتمد! که آن هم مسئولیت نگه داشتن کیف مدرسه و جدا سازی پس از شروع دعوا و اعلام نتیجه! را داشتند،کسی از دعوا با خبر می شد.بعدش که مکان هم باید خلوت ترین و خارج از دید ترین جای ممکن می بود که خدایی نکرده کسی ما را نمی دید.مثل این که ته دلمان هم می دانستیم که نباید!بعد ترش پس از پایان دعوا بود که نتیجه را چه زده باشیم و چه خورده.چه لفظ بزرگ تر از دهان گفته باشیم و چه شنیده باید مهر و موم شده در قلب هایمان ذخیره می کردیم که مبادا خانواده طرفین از ماجرا بویی ببرند که حسابی برایمان ننگ بود..حالا غریبه که جای خودش را داشت.اما حالا به لطف فرزاد ها و آزاده های نوعی،قاعده کم تا قسمتی که چه عرض کنم کلاً منقلب شده است.از یک طرف که خانواده ها تشویق به بیانیه نویسی می کنند و قاضی هم از دو نفر به همه به علاوه ی خواجه حافظ شیرازی  تبدیل می شوند.حرف خصوصی و راز هم که دیگر محلی از اعراب ندارد.و حتی داشتن نظر در مورد حس مادری و فلان مورد سیاسی هم وسیله ای می شود برای پیروزی در جنگ ها!دعوا در دید عموم دیگر عار نیست و بلکه نشانه ی آن که پاک است از محاسبه چه باک است می شود و هزار و یک تغییر و وارونگی و واژگونی دیگر.راستش حالا که همه ی این ها را کنار هم قرار می دهم دلم برای دعواهای مردانه ی بچگی تنگ می شود.یادش بخیر!

پ ن: دوستم می گفت:یعنی این قدر که از زندگی خصوصیا اینا بلدم از زندگی داداشم خبر ندارم!

 


موضوعات مرتبط: وقایع الاتفاقیه
برچسب‌ها: ماجرای دعوای فرزاد حسنی و آزاده نامداری , مقصر اصلی دعوای فرزاد حسنی و آزاده نامداری , متن اعتراضی , متن اجتماعی زیبا

شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 1:46 | ح.ح.س |

«یه هفته نصبش کردم باهاش حال نکردم حذفش کردم.» اتاق منفجر شد.خنده بود که از هر طرف اتاق به سمتم پرتاب می شد.سوتی داده بودم؟جوک گفته بودم؟نه فقط از کلش خوشم نیامده بود.هم چنان که صدای خنده ها بلند بود و مواردی هم با کف دست به پشتم میزدند که چقدر با مزه ای،منتظر لبخندی از من بودند که بدانند که فهمیده ام و به اشتباه و عقب ماندگی ام! پی برده ام.اما هرچه بیشتر نگاه می کردند همانند مهران مدیری و سیامک انصاری که به دوربین زل می زدند نگاهشان می کردم.کم کم خنده ها روی صورت ها محو شد و خنده جایش را به متلک هایی  داد که ای از دنیا بی خبر و نصف عمرت بر فنا ست و قس علی هذا! راستش خیلی دوست دارم مشابه سکانسی که در «چ» بابک حمیدیان توی گوش فریبرز عرب نیا: دکتر! نمی فهممت را گفت توی گوش کلش باز ها آهسته بگویم: نمی فهممتان! نمی فهممتان وقت هایی که پشت چراغ قرمز هم کلش از دستتان نمی افتد. نمی فهممتان.وقت های گقتن بذار یه اَتَک برم.نمی فهممتان دست به جیب شدن برای چند تا آدمک و چند قطعه زمین و چند تا سکه و الماس بیشتر.علاقه را می دانم که چیست اما این ها را نه.حالا می خواهم چرتکه ای بیندازم و حساب و کتابی بکنم شاید اصلاً حق با آن ها باشم و من گناهکار!.در یک کفه این وقت و پول را برای کلش و در طرف دیگر وقت هایی را می شود صرف خود و خانواده و دوستان و چند تفریح دیگر را می گذارم.چند قدم عقب می گذارم تا خوب بتوانم ترازو را بر انداز کنم.فکر کنم انتخاب سَبُک اولی خَسَرَ باشد برایم...


موضوعات مرتبط: مغز نوشته ، وقایع الاتفاقیه
برچسب‌ها: بازی کلش آف کلنز , متن زیبا , متن انتقادی , ضررهای بازی کلش

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 22:19 | ح.ح.س |
مطالب قدیمی تر