«بین این همه مارو انتخاب کرده،اون وقت چرا مقاومت کردی؟نسلمون قطع می شد خوب بود؟» این ها را گفت و با هم سوارِ کشتی شدند!


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک, متن زیبا, نوشته جالب, story
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 13:42 توسط ح.ح.س |

«مرتیکه،می خواست گولم بزنه! خوب حقشو گذاشتم کف دستش.میگه فقط یه دوتومنی دادی.هه!من میدونم چقد تو جیبم بوده یا اون؟...» با همین افکار،به دست هایش«ها» ی گرمی کرد و تا انتها در جیبش گذاشت.نوک انگشتانش کاغذ مچاله شده ای را لمس کرد...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک, متن زیبا, story
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 19:13 توسط ح.ح.س |

سیاه کردن،مچاله کردن و پرتاب کردن به سمت زباله دان گوشه اتاق(از نوع سه امتیازی اش) سرنوشت برگه هایی از دفتر شصت برگم است که گمانم تعدادشان از هفتاد هم تجاوز کرده.مدتی است که چشمه ادبم خشکیده و به قول نا معروف!!دوستان نویسنده مطلبم نمی آید.به امروز فکر میکنم و کار هایی که کرده ام.کل اتفاقات روزمره و حتی روز نامره!!ام را دوره میکنم تا شاید روزنه امیدی بیابم و ایده ای دست و پا کنم و مطلبی بنویسم.به دیروز، پریروز و حتی پیش از آن هم فکر میکنم .اما زهی خیال باطل هر چه فکر میکنم تا از کاه اتفاقات روز مره ام کوه بسازم نمی شود که نمی شود...از وقتی که وارد اتاق شده ام برای نوشتن و شکستن طلسم دوماهه،عقربه کوچک ساعت رو تلویزیونی!!ام دو واحد از جایی که بوده عدول کرده و من هنوز...عینکم را در می آورم تا شاید بتوانم با دیدی تازه به اطرافم بنگرم.انگشت های اشاره و شست دست راستم قالب خودکار شده اند و خودکار هم نوکش را فرو کرده توی دل کاغذ،بی حرکت.عینکم را دوباره به چشم میگذارم و حاصل این دو ساعت نشستن در اتاق و زور زدن برای یافتن ایده را روی برگه ای می نویسم و ایده اش هم می شود«نبود ایده».

 


برچسب‌ها: متن زیبا, کمبود سوژه در نویسندگی, چگونه بنویسیم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 7:56 توسط ح.ح.س |

از شما تشکر میکنم.از همه شمایی که این روزها دست در دست هم،هنرمندانه و متعصبانه،رسالت آموزشی خود را در به خود آوردن منِ نوعی داشته اید،تشکر می کنم.نه! اصلاً همین تشکرِ خالی کافی نیست.باید یکی یکی آموخته هایم را ردیف کنم تا ارزش واقعی این تشکر روشن شود.
آموختم یا بهتر بگویم آموختانده شدم شایعه سازی را،از همان هایی که همه باورش می کنند.یک روز این زنده را مرگ می دهم و روزی دیگر آن یکی را و چقدر خوب تفهیم شده ام که شایعه ارزشش بالاتر است تا واقعیت!اصلاً همین آخرین شاهکارتان،خودش برایم یک کتابِ زندگی ست.استادانه شایعه مرگ را پراکندید که باورمان شد.(چقدر عجیب شده ایم! وقتی که زنده بود،مرگش را باور کردیم و وقت مرگش،مرگش را باور نکردیم)

کلیپتان را دیدم.چه هنرمندانه مرگ و مرده را به بازی گرفته بودید.راستش انگشت به دهان ماندم وقتی که دیدم اخلاق را هم از مرگ گرفتید.هدفتان گرفتن لایک بیشتر بود یا به رخ کشیدن جسارتتان نمی دانم ولی هرچه بود،مرحبا!کیف کردم و آموختم.آموختم مکان جدید اخلاق را...

به گمانم همین ها کافی باشد.برای وجوب تشکر!پس یک بار دیگر هم تشکر منِ نوعی را پذیرا باشید...

پ ن :به قول یکی از دوستان اهل دل:«با مرگ میشه شوخی کرد،اما با مرده،نه!»


برچسب‌ها: مرتضی پاشایی, فوت مرتضی پاشایی, متنی در مورد پاشایی
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 1:16 توسط ح.ح.س |

موقعیت اول

جلسه اول: حسابی با میکروسکوپ ها ور می رویم تا وقت کلاس تمام می شود.پیشنهاد می کنم:«گزارش کارهارو تو خوابگاه بنویسیم که...» حرفم را کوبنده قطع می کند:«من برای یادگیری این جام،حوصله نداری برو!».لبخندی می زنم و سکوت می کنم.

جلسه پنجم:حسابی با میکروسکوپ ها ور می رویم اما این بار وقت کلاس تمام نشده است.خمیازه ای می کشد و با صدای خمیازه ای میگوید:«خیلی خستم.گزارش کارهارو بذاریم برای خوابگاه.»لبخندی می زنم و سکوت می کنم.

جلسه دهم: کاری به میکروسکوپ ها نداریم.کلاس هنوز شروع نشده که خنده ی موذیانه ای میزند:« تصاویر زیر میکروسکوپو از نت بر میداریم و گزارش کارو روش می نویسیم.کی حوصله این درسو داره؟...».لبخندی می زنم و سکوت می کنم.

موقعیت دوم

جلسه اول: کیپ تا کیپِ کلاس آدم نشسته.صدو سی و هفت نفر تمام! همه کاغذ به دست و ضبط روی میز برای نکته برداری و حتی کپی برداری از سخنانِ گهربارِ استاد!

جلسه پنجم:کیپ تا کیپِ کلاس آدم ننشسته.دستِ بالا هشتاد نفر.تعداد کاغذ به دست ها به نصف،آب رفته و جمعیت خبرنگاران! منقرض شده.

جلسه دهم:آدم پیدا کنید!

موقعیت سوم

جلسه اول:حالش به شدت خراب است آن قدر که به ابولا پهلو می زند!آماده می شود که برود.کجا؟بیمارستان؟نه سر کلاس! پیشنهاد استفاده از غیبت های مجاز را می کنم که :«اون غیبت ها برای وضعیت اضطراریه.نباید کلاسو با یه سرماخوردگی کوچیک تعطیل کرد» خاموشم می کند.و همچنان در حال یافتن معنی برای موقعیت اضطراری هستم...

جلسه پنجم:خروجی دلایل کم خوابی دیشبش،کم اهمیت بودن این جلسه،مطالعه جزوه ی بقیه و چند چیز دیگر می شود:«حالا یه جلسه غیبت که چیزی نمیشه»!

جلسه دهم:«از ترم بالایی ها پرسیدم،میگن کسیو حذف نمیکنه.همش الکیه».این را گفت و تلفنش را قطع کرد.


برچسب‌ها: وضعیت دانشجویان کشور, متنی در مورد دانشجویان رشته پزشکی
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 22:7 توسط ح.ح.س |

یاد شلواری که چند ماه قبل خریده بود،افتاد.قرار گذاشته بود بعد از بازگشت،آن را بپوشد.سراغش رفت.گرد و خاک رویش را پاک کرد.یک پای شلوارش را تا آرنج تا کرد و پوشید...



برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک, داستانی در مورد جانباز, روز جانباز
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 0:14 توسط ح.ح.س |

یک-چمدان را از انبار ته پارکینگ بیرون می کشم.گرد و خاکش را پاک می کنم و درش را باز.لباس هایی را با لباسی عوض می کنم و باز هم هولش می دهم سر جایش.به لباس در دستم نگاه می کنم.به شست و شو و اتو احتیاج دارد.
دو- دستی به سر روی کامپیوتر می کشم.فایل هایی را کات و فایل هایی را هم شیفت دیلیت می کنم.فایل های جدیدی،جایشان را می گیرند.برای گوشی هم همین روند.
سه- اپلیکیشن های دانلودی جدید را توی دیدترین قسمت گوشی نصب می کنم.درست جای وایبر و واتساپ!دقیقاً جایگاه VIP!
چهار- خروجی دقیقه ها و حتی ساعت ها تفکر،تعدادی قول و قرار است که خودم را ملزم به اجرای آن ها می دانم،آن هم به صورت سفت و سخت.امیدوارم که بتوانم.
پنج- محرم آمد...

برچسب‌ها: ماه محرم, عزاداری امام حسین, روز عاشورا, نوشته ای در مورد ماه محرم
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 0:25 توسط ح.ح.س |

منتظر ماند که فرمش را تکمیل کند تا بتواند حرف دلش را بزند.از آخرین باری که او را دیده بود یک هفته می گذشت.بهانه دروغینی که از مدارکش گرفته بود،فرصت دیدار تازه و فکر تازه را داده بود.آن هم همین حالا! فرم را که تحویل گرفت از شدت خجالت آن را جلوی صورتش گذاشت و شروع کرد:خانم...سرد شد! وقتی که در فرمش خواند:وضعیت تاهل:متاهل


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک, داستان زیبا و جذاب, داستانی در مورد عشق
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 17:48 توسط ح.ح.س |

همت!چه بخواهی و چه نخواهی،کمرت را بسته ام! دیگر تنبلی بس است.این بار دیگر باید هم چون نوگلان باغ علم و تحصیل دقت کنم و گوش بدهم.حتی لازم باشد باید دست به سینه هم گوش جان را برای شنیدن سخنان پربار! استاد آماده کنم.با همین تصمیمات سر کلاس حاضر می شوم.گوشی خاموش و نشستن ردیف اول کلاس و آماده داشتن خودکار دو رنگ! برای جزوه نویسی هم نوید یک روز ایده آل برای فراگیری علم را به من می دهد.کلاس شروع می شود و درس هم شروع.چند جمله اول را به طور کامل میفهمم و حتی یادداشت هم برمیدارم!عقربه های دقیقه شمار ساعت در حال گذر از پنج دقیقگی بود و بحث هم داغ.صحبت از انتقال و جابه جایی و مسافرت و چندتا چیز دیگر بود.روی کلمه مسافرت قفل می شوم.مسافرت؟یادش بخیر مسافرت سال پیش را!عجب مسافرتی بود.همین دیروز بود که...
به خودم می آیم.با عجله به ساعت نگاه می کنم.فقط یک ربع به پایان کلاس باقی مانده است.آب دهانم را قورت می دهم.عجب شیرین است.مزه خاطره را می دهد!دیگر امروز از دستم رفت.با اشکالی ندارد و فردا هم روز خداست ظاهرم را دلداری و باطنم را قانع می کنم.گوشی ام را روشن می کنم...


برچسب‌ها: نوشته زیبا, داستان کوتاه, داستانک, متن جالب
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 21:47 توسط ح.ح.س |

باز هم زانو هایم اذیت می کنند!بدجوری درد دارند.هرقدر این ور و آن ورشان می کنم درد ول کنشان نیست.اما راستش این درد با بقیه دردها فرق دارد...
دیگر درد پشت میز نشستن برای خواندن درس های دبیرستان و آماده شدن برای کنکور نبود.درد خشک شدن روی یک سوال و فکر کردن به آن نبود...
این درد، دردِ نشستن در اتوبوس بود! اتوبوسی با مقصد دانشگاه و هدفِ ساختن آینده...
درد شیرینی بود!اولین باری بود که از این درد لذت می بردم!


برچسب‌ها: متن کوتاه و زیبا, داستانک, داستان کوتاه
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 14:31 توسط ح.ح.س |

مطالب قدیمی‌تر