یک لیوان حرفِ دلِ داغ...

((اصلا نمی خواستم اینجوری شه.فقط می خواستم یه زهر چشم ازش بگیرم که دیگه واسم شاخ نشه!چه می دونستم از اتاق اخراج می شه؟مگه چیکار کردم؟ همش اون گوشیو گذاشتم تو کمدش!...یعنی برم راستشو بگم؟آره می رم.صداقت بهترین چیزه.نه! نه! اینجوری که برای خودم بد می شه.اصلا شاید خودمو اخراج کردن.راستی مگه این همون نبود که اون روز منو پیش جمع ضایع کرد؟ولش کن...)) پلک هایش سنگین شد و به خواب رفت!


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک, نوشته زیبا, story
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 23:34  توسط ح.ح.س  | 

یک-برگه درخواست را از زیر شیشه سوراخ دار باجه هُل دادم تو.دُرُست کنار تبلت بزرگ تازه خریده شده جناب مسئول.(روکشش هنوز برداشته نشده بود).دستش را دراز کرد و آن را برداشت.برگه را؟نه! تبلت را! هم زمان که پوشه های گالری را یک به یک و تو در تو باز می کرد،با «بفرمایید! صداتون میزنم» من را قاطعانه سر جایم نشاند.نشستم و زیر چشمی دیدش می زدم که کِی شروع به کار می کند.انصافاً کار می کرد اما با صورتش،نه با ذهن و دستش!معلوم بود که کلیپ،حسابی درگیرش کرده بود.در همین حین هم دقیقاً قانون پایستگی اعمال می شد.هرقدر بیشتر می خندید،بیشتر عصبانی می شدم.همین جوری نمی شد.باید کاری می کردم.بلند شدم و تذکری دادم.قبول نکرد! اعتراض کردم قبول نکرد!فریاد زدم...«آقای فلانی! آقای فلانی!» من را به خودم آورد.به ساعت گوشی ام نگاهی کردم.تقریباً بیست دقیقه ای می شد که او سرگرم بود و من سرِکار! رویای شیرین به سراغم آمد اما به دردسر انجامش نمی ارزید.نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم...
دو- به خودم حال دادم که بی خیال اتوبوس،در اولین تاکسی صندلی جلویش را رزرو کردم.راننده هم که بیرون تاکسی،طلب مسافر می کرد اما دریغ از حتی یک مسافر. آن قدر مسافر نبود که دیگر احتیاجی به تهدید به پیاده شدن من نبود.خودش خسته شد و آمد نشست پشت فرمان و حرکت!هنوز پیچِ سیم هندزفری ام را باز نکرده بودم که صدای مسافری پدال ترمزِ ماشین را فشار داد.از مسیرش می شد تشخیص داد که سوار شدنش یعنی یک ربع معطلی بیشتر برای من.سوار شد...باید کاری می کردم.صدای اعتراضم بلند شد که:« این مسیر،قرارمون نبود که و چه و چه...» صدای بوق ماشین عقبی من را به خودم آورد.به یاد رویای شیرینم خمیازه ای کشیدم و کششی به بدنم دادم.به دردسر انجامش نمی ارزید...
سه-...
چهار-...
.
.
.
اِن-...
پ ن: عصبانی نیستم!


برچسب‌ها: متن اعتراضی و اجتماعی, فیلم عصبانی نیستم, نوشته زیبا
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 23:1  توسط ح.ح.س  | 

رفته بودم لوازم التحریر و کتابفروشی جهت اخذ چند برگ کپی از جزوه ی یکی از دوستان.چند نفری در مغازه بودند و کپی هم امری وقت گیر و لاجرم کمی معطلی داشت.تازه برگه ها را بر داشته بود که کپی را شروع کند که دختری لاغر اندام ونسبتا دیلاق و به تبع او پدرش وارد مغازه شد.درخواست کتاب کمک آموزشی و تست سال سوم فلان موسسه کنکوری را میکرد.چهره اش به سوم راهنمایی هم نمیخورد چه رسد به دبیرستان.دیدم فروشنده چهار پنج تا کتاب از هر درس روی پیشخوان ردیف کرد.از کاج و مداد چی بگیرتا منفجران و فلان پرنده سفید.همه سال سوم منتها ابتدایی.غافلگیر شدم اما مغزم سوت نکشید.ناراحت و خوشحال هم نشدم از لبخند و اخم هم خبری نبود-که چه وضعش است و شورش را درآورده اید-فقط به فکر فرو رفتم.به فکر فرو رفتم که که منی که کنکور دستش را گذاشته بیخ خرم-سوای نتیجه ای که خواهم گرفت و جوجه هایی که دوستی(و البته دوستانی)شمارششان را به آخر پاییزحواله کردند -تا به حال چند جلد کتاب کمک آموزشی ابتیاع کرده ام و اصلا از کی لفظ کنکور و تست را شنیده ام و اینکه سوم ابتدایی چه کار میکردم؟بعد به خاطرم آمد که فوتبال دستی میکردم و سگا و تیله بازی.البته تیله باز قدری نبودم و تمرین های فراوانم هم مثمر ثمر واقع نمیشد.عوضش گلر خوبی بودم و توپ را در هوا می قاپیدم. بعد یکی از بازی ها را خاطرم آمد که حواسم به پسرک آن ور خیابان پرت شد که دوچرخه اش-لامصب-بد جورتوچشم بود که... گوووووول!!!غریو شادی بازیکنان حریف مرا به خودم آورد...

-بنداز تو دو تا پلاستیک.تو یه دونه جا نمیشه.وبعد تشکری و...دخترک جلو تر از پدرش بیرون رفت و من با نگاهم شانه های قناس پدر را زیر کتب ابتدایی کنکور مشایعت می کردم...


برچسب‌ها: کنکور سراسری ۹۴, گاج, کانون فرهنگی آموزش, کتب کمک درسی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 10:55  توسط ح.ح.س  | 

آنقدر تعقیبش کرد تا برگه را به زمین بیندازد.همین که برگه به زمین رسید آن را برداشت و گوشه های تا خورده اش را بین دستانش گذاشت که صاف شود.این هفتمین فال اضافه ای بود که پس انداز کرده بود.برای خریدِ کفش کتانی آرزوهایش،هنوز فال لازم بود...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک, نوشته زیبا, story
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 0:9  توسط ح.ح.س  | 

«بین این همه مارو انتخاب کرده،اون وقت چرا مقاومت کردی؟نسلمون قطع می شد خوب بود؟» این ها را گفت و با هم سوارِ کشتی شدند!


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک, متن زیبا, نوشته جالب, story
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 13:42  توسط ح.ح.س  | 

«مرتیکه،می خواست گولم بزنه! خوب حقشو گذاشتم کف دستش.میگه فقط یه دوتومنی دادی.هه!من میدونم چقد تو جیبم بوده یا اون؟...» با همین افکار،به دست هایش«ها» ی گرمی کرد و تا انتها در جیبش گذاشت.نوک انگشتانش کاغذ مچاله شده ای را لمس کرد...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک, متن زیبا, story
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 19:13  توسط ح.ح.س  | 

سیاه کردن،مچاله کردن و پرتاب کردن به سمت زباله دان گوشه اتاق(از نوع سه امتیازی اش) سرنوشت برگه هایی از دفتر شصت برگم است که گمانم تعدادشان از هفتاد هم تجاوز کرده.مدتی است که چشمه ادبم خشکیده و به قول نا معروف!!دوستان نویسنده مطلبم نمی آید.به امروز فکر میکنم و کار هایی که کرده ام.کل اتفاقات روزمره و حتی روز نامره!!ام را دوره میکنم تا شاید روزنه امیدی بیابم و ایده ای دست و پا کنم و مطلبی بنویسم.به دیروز، پریروز و حتی پیش از آن هم فکر میکنم .اما زهی خیال باطل هر چه فکر میکنم تا از کاه اتفاقات روز مره ام کوه بسازم نمی شود که نمی شود...از وقتی که وارد اتاق شده ام برای نوشتن و شکستن طلسم دوماهه،عقربه کوچک ساعت رو تلویزیونی!!ام دو واحد از جایی که بوده عدول کرده و من هنوز...عینکم را در می آورم تا شاید بتوانم با دیدی تازه به اطرافم بنگرم.انگشت های اشاره و شست دست راستم قالب خودکار شده اند و خودکار هم نوکش را فرو کرده توی دل کاغذ،بی حرکت.عینکم را دوباره به چشم میگذارم و حاصل این دو ساعت نشستن در اتاق و زور زدن برای یافتن ایده را روی برگه ای می نویسم و ایده اش هم می شود«نبود ایده».

 


برچسب‌ها: متن زیبا, کمبود سوژه در نویسندگی, چگونه بنویسیم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 7:56  توسط ح.ح.س  | 

از شما تشکر میکنم.از همه شمایی که این روزها دست در دست هم،هنرمندانه و متعصبانه،رسالت آموزشی خود را در به خود آوردن منِ نوعی داشته اید،تشکر می کنم.نه! اصلاً همین تشکرِ خالی کافی نیست.باید یکی یکی آموخته هایم را ردیف کنم تا ارزش واقعی این تشکر روشن شود.
آموختم یا بهتر بگویم آموختانده شدم شایعه سازی را،از همان هایی که همه باورش می کنند.یک روز این زنده را مرگ می دهم و روزی دیگر آن یکی را و چقدر خوب تفهیم شده ام که شایعه ارزشش بالاتر است تا واقعیت!اصلاً همین آخرین شاهکارتان،خودش برایم یک کتابِ زندگی ست.استادانه شایعه مرگ را پراکندید که باورمان شد.(چقدر عجیب شده ایم! وقتی که زنده بود،مرگش را باور کردیم و وقت مرگش،مرگش را باور نکردیم)

کلیپتان را دیدم.چه هنرمندانه مرگ و مرده را به بازی گرفته بودید.راستش انگشت به دهان ماندم وقتی که دیدم اخلاق را هم از مرگ گرفتید.هدفتان گرفتن لایک بیشتر بود یا به رخ کشیدن جسارتتان نمی دانم ولی هرچه بود،مرحبا!کیف کردم و آموختم.آموختم مکان جدید اخلاق را...

به گمانم همین ها کافی باشد.برای وجوب تشکر!پس یک بار دیگر هم تشکر منِ نوعی را پذیرا باشید...

پ ن :به قول یکی از دوستان اهل دل:«با مرگ میشه شوخی کرد،اما با مرده،نه!»


برچسب‌ها: مرتضی پاشایی, فوت مرتضی پاشایی, متنی در مورد پاشایی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 1:16  توسط ح.ح.س  | 

موقعیت اول

جلسه اول: حسابی با میکروسکوپ ها ور می رویم تا وقت کلاس تمام می شود.پیشنهاد می کنم:«گزارش کارهارو تو خوابگاه بنویسیم که...» حرفم را کوبنده قطع می کند:«من برای یادگیری این جام،حوصله نداری برو!».لبخندی می زنم و سکوت می کنم.

جلسه پنجم:حسابی با میکروسکوپ ها ور می رویم اما این بار وقت کلاس تمام نشده است.خمیازه ای می کشد و با صدای خمیازه ای میگوید:«خیلی خستم.گزارش کارهارو بذاریم برای خوابگاه.»لبخندی می زنم و سکوت می کنم.

جلسه دهم: کاری به میکروسکوپ ها نداریم.کلاس هنوز شروع نشده که خنده ی موذیانه ای میزند:« تصاویر زیر میکروسکوپو از نت بر میداریم و گزارش کارو روش می نویسیم.کی حوصله این درسو داره؟...».لبخندی می زنم و سکوت می کنم.

موقعیت دوم

جلسه اول: کیپ تا کیپِ کلاس آدم نشسته.صدو سی و هفت نفر تمام! همه کاغذ به دست و ضبط روی میز برای نکته برداری و حتی کپی برداری از سخنانِ گهربارِ استاد!

جلسه پنجم:کیپ تا کیپِ کلاس آدم ننشسته.دستِ بالا هشتاد نفر.تعداد کاغذ به دست ها به نصف،آب رفته و جمعیت خبرنگاران! منقرض شده.

جلسه دهم:آدم پیدا کنید!

موقعیت سوم

جلسه اول:حالش به شدت خراب است آن قدر که به ابولا پهلو می زند!آماده می شود که برود.کجا؟بیمارستان؟نه سر کلاس! پیشنهاد استفاده از غیبت های مجاز را می کنم که :«اون غیبت ها برای وضعیت اضطراریه.نباید کلاسو با یه سرماخوردگی کوچیک تعطیل کرد» خاموشم می کند.و همچنان در حال یافتن معنی برای موقعیت اضطراری هستم...

جلسه پنجم:خروجی دلایل کم خوابی دیشبش،کم اهمیت بودن این جلسه،مطالعه جزوه ی بقیه و چند چیز دیگر می شود:«حالا یه جلسه غیبت که چیزی نمیشه»!

جلسه دهم:«از ترم بالایی ها پرسیدم،میگن کسیو حذف نمیکنه.همش الکیه».این را گفت و تلفنش را قطع کرد.


برچسب‌ها: وضعیت دانشجویان کشور, متنی در مورد دانشجویان رشته پزشکی
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 22:7  توسط ح.ح.س  | 

یاد شلواری که چند ماه قبل خریده بود،افتاد.قرار گذاشته بود بعد از بازگشت،آن را بپوشد.سراغش رفت.گرد و خاک رویش را پاک کرد.یک پای شلوارش را تا آرنج تا کرد و پوشید...



برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک, داستانی در مورد جانباز, روز جانباز
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 0:14  توسط ح.ح.س  | 

مطالب قدیمی‌تر