من خود آن سیزدهم

گفتنش مثل هفت شیرین نیست،آنچه بر ما گذشت سیزده بود...


خیر پیش!

شاید از بقیه خوش تیپ! تر بودم که چند صندلی خالی جلو را رد کرد و درست نشست بغل دستم.دو کیسه بزرگ این دست و آن دستش بود.از بیکاری حسابی تو نخ محتویات کیسه بودم که سر حرف را باز کرد.آن هم چه باز کردنی! یه ریز حرف که چه عرض کنم،سخنرانی می کرد.راهی برایم نگذاشته بود جز تصدیق سَری حرفهایش.چند جمله می شنیدم و چند حرکت سر در راستای بالا به پایین و باز هم چند جمله ی بعد و...از حرف هایش محتویات کیسه ها را که مقادیر زیادی موادغذایی بود را فهمیدم. از حق نگذریم گاهاً حرف های خوبی هم فقط رد می شد (به جای رد و بدل!). لزوم نیکی و اطعام و بذل بخشش و چند لزوم صفت خوب دیگر را یادم هست که بود.توقف ایستگاه بعدی چند کودک کهنه پوش را سوار کرد.سر و وضع ظاهریشان را که کنار حرف های چند دقیقه پیشش گذاشتم،حدس نزدیک به یقین می دادم که غذاها قطعاً به بچه ها خواهد رسید.اما خیال خام.دریغ از حتی گاهی نگاهی! فقط چند تا نچ نچ کرد و افسوسی خورد برای جامعه و دیگر هیچ!ذهنم پر شده بود از سوال.چرا کمکشان نکرد؟چرا بی تفاوت بود؟چرا و چرا و چرا...کم کم داشتم بیخیال ماجرا می شدم که جمله آخرش،رسماً من را به فنا برد:«آره.داشتم می گفتم که.حیوونا هم کمک میخوان!اینارو میبرم براشون که...»


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستانک, نوشته اجتماعی

[ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 ] [ 12:37 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

صرفاً جهت ریا

تصمیم گرفتانده شدیم!چندتایی از مطالب وبلاگ را که در مجله چاپ شده است را اینجا درج کنیم.

برای مشاهده به ادامه مطلب مراجعه کنید.


برچسب‌ها: گروه مجلات همشهری, همشهری جوان, پیاده روی همشهری جوان, hamshahri javan
ادامه مطلب

[ جمعه چهاردهم شهریور 1393 ] [ 16:35 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

خواب

به ندرت خواب می بینم.یعنی تا چشم هایم را روی هم میگذارم،یک چند ثانیه سیاهی و بعدش بیداری!از این خواب های ندرتی هم خیلی هایشان تا قبل از لود شدن مغزم بعد از بیداری،می پرند و فقط اثر محوی ازخودشان باقی می گذارند که بدانی آره،یک خوابی دیده ام.از آن باقی مانده هایش که حسابی توی ذهن باقی می مانند و تا مدت ها بیخ خرت را می گیرند.چند تایشان حسابی ویژه هستند.همان هایی را که همان اول کار،دوزاریت می افتد که بعله!خواب هستی.یک خواب کاملاً آگاهانه.آخ که چه کیفی دارد.اوایل که این نوع خواب را تشخیص می دادم،کار خاصی نمی کردم به جز مقادیری کیف و نترسیدن از خواب احتمالاً ترسناک.اما حالا که حرفه ای شده ام،حسابی برایش نقشه کشیده ام.همان اول می روم سروقت فامیل دور!جمله «فکر نکن خیلی بامزه ای .خیلی وقتا خیلی بی مزه و لوسی» را همان اول کار توی مغزش شلیک می کنم و آماده گلاویزی احتمالی می شوم.کارم که آنجا تمام شد به سراغ رفیق دور می روم.از دعوای چند سال قبلمان آرزوی چند سیلی روی دلم مانده است.به ویژه اینکه شنیده ام سیلی خور ملسی دارد.حیف است سیلی نزده از دنیا بروم.بعد از آن برای اینکه همه اش جنگ و دعوا نباشد و برای تنوع و به یاد بچگی ها از کارهای جانبی غافل نمی شوم،چند زنگِ در می زنم و فرار!شلوغی وسط شهر، آواز می خوانم. چشم بسته از خیابان عبور می کنم و خلاصه کلی تفریح باحال و هیجان انگیز دیگر.تفریح کافیست به ادامه کارهایم می پردازم.رفیقم آقای ایکس،سوژه ی بعدی است.یک به یک همه ی حماقت های دانسته و نادانسته اش را برایش لیست می کنم.بدون هیچ ترسی از ناراحتی و رنجش خاطرش.اصلاً رنجش دانَش درآد!بلاخره باید یکی ترمز اشتباهاتش را بکشد.مثل کبک سرش را کرده است زیر برف.فکر کرده مثلاً کیست... تا همین جایش را فکر کرده ام.نمی دانم شاید اگر خواب اضافی آمد و حتی در خواب های بعدی، به رفتارهای با شکوه تری! هم فکر کنم.چیزی شبیه به سرقت مسلحانه...


برچسب‌ها: انواع خواب, بهترین خواب چگونه است, راحت ترین خواب

[ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 ] [ 15:27 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

راز

«بار آخرت باشه.تکرار بشه باید اولیاتوبیاری مدرسه»
بعد از این تهدید معلمش دیگر درس خوان شد.
آخر تازگی ها،مادرش در منزل هم کلاسی اش مشغول به کار شده بود...

برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 12:35 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

فوبیا

«اشتباه اولت،آخرین اشتباهت است».«دست از پا خطا کنی،بدبخت می شوی». «دیگر گذشت انسانی که جایزالخطا بود.حالا انسان غلط می کند خطا کند». در روزگاری زندگی می کنم که دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه این جملات و جملات از این دست را به بیرحمانه ترین شکل ممکن برایم معنا می کند.دقیقاً شده است دنیایی که «بخشش لازم نیست،اعدامش کنید!».کافیست خطایی از شما سر بزند و دیگری خبردار شود. کارتان  تمام است.از آن پس،حل کردن اشتباهت را باید در پاک کردن صفحات مجازی جست  و جو کنی! نا سلامتی پشت اشتباهت صدها لایک و صدها شادی دیگران نهفته است.حیف است از دستش دهد.ناراحتی تو که در مقابل خوشحالی صدها نفر چیزی نیست.
حالا برعکس شود و از دستت در رود و کار نیکی انجام دهی و دیگری خبردار شود.به تقریب صد در صد،برچسب ریا خورده می شود و بایگانی!بر فرض محال هم به نیت اشاعه نیکی در جامعه،شیر شود با عنوان «این که چیزی نیس» در جا خفه می شود.چیزی در مایه های انتخاب طبیعی داروین.اشتباهات انتخاب می شوند و درستی ها منقرض.
راستش می ترسم.از اشتباه کردن می ترسم.از اشتباه کردن در این روزگار می ترسم.


برچسب‌ها: دلنوشته های زیبا, شبکه های اجتماعی, لایک و شیر, درباره فوبیا

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 12:38 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

جدول تناوبی رفاقت

می نشینم و مندلیف وار دسته بندیشان می کنم.دوستانم را می گویم.می خواهم با خودم روراست باشم.شروع میکنم .گروه اول:اینها را باهاشان بهشت هم نمیروم.اینها کسانی اند که وقت دیدنشان دلم میخواهد بگویم که:دوستانم آمدند دشمنان به فریادم برسید.چه برایم دارند جز تنش و ملالت ودردسر.استخوان در گلویند و خار در چشم .دشمن شاید لفظ مناسب تری باشد.گروه دوم:خدا خیرشان بدهد نه ضارند و نه نافع.در وقت راحتی یارند و در وقت سختی نایاب.انتتظار ایثار و فداکاری هم ازشان ندارم.همین که ضرر نمیرسانند کافی است .فکر میکنم آشنا لفظ مناسب تری است.گروه سوم:آها...خودشانند.انها کسانی هستند که باید قابشان کرد و کوبیدشان به دیوار دل تا چشم دلت با آنهاروشن باشد.اینها را باید دودستی گرفت گذاشت روی تاقچه بغل قرآن روی رحل.اینها را باید برد به تالار هفت در دل.اینها هستند که دوستیشان را خرجت میکنند بی مزد و منت.بدون اینکه منتظر پاسخش باشند.اینهاهستند که دستت را میگیرند،صدایت را می شنوند و ازهمه مهمتر تورا میبینند.خود خود خودت را.بدون ماسک های رایج امروزی.اینها هستند که خوبند وخوبیشان را به تو هم میدهند.اینها هستند که از خدا میخواهم اگر خواست مرا باهاشان پرت کند به"سواءالجحیم"مهر بزند بر دهانم که مبادا از دهانم در برود که"یا لیتنی لم اتخذ فلانا خلیلا"


برچسب‌ها: متن زیبا, مندلیف, انواع دوست, دلنوشته های زیبا

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 12:37 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

فانتزی

هدفم را پرچم می کنم و می کارم.بعضی ها جایشان آن دور هاست و بعضی ها هم همین حوالی.با دنده ی «تصمیم» به سمتش حرکت می کنم.بسته به راهش سبک،سنگین و یا خلاص را انتخاب می کنم که بهش برسم.اما انسان است دیگر! خیلی وقت ها یا پرچمم را قله قاف می کارم یا خاموش دنده عوض می کنم.همین است که خیلی وقت ها باید به گذاشتنش لب کوزه و خوردن آبش قناعت کنم.اگر به پرچمم نرسیدم،پرچم سفیدم رابالا می برم که تسلیم!اینجاست که هدفم تبدیل می شود به فانتزی ام! تازگی ها ،سیمای انسانی که هدفم بود،فانتزیم شد!اصلاً هرکه می خواهد پیشرفت کند باید این گونه باشد.من این گونه نیستم.کدام گونه؟ همین:
قطاری باشم که برای هدف رو به افق حرکت می کنم.بدون توجه به اطراف و اطرافیان.کسی که توانست پا به پایم بیاید را بپذیرم و بازماندگان را با لبخند ملیحی از سرغرور، رها کنم.مشکلات بقیه را نتیجه بی کفایتی شان بدانم و دیدنشان ککم را نگزاند و شیف دیلیت،تنها سلاحم باشد برایشان.کمک خواستن بقیه را دایورت کنم روی «به من چه» و بگذرم و بگذرم و بگذرم.آشناتر از هر آشنا باشم وقت منفعت و غریب تر از هر غریب باشم وقت کار و کمک و فداکاری.از خود نگذرم برای کسانی که مطمئنم بعدها سرم را از زیر هیچ شمشیری نجات نخواهند داد و کمکم را دخالت بدانند و با یک «به تو چه!» بدرقه ام کنند.جواب «های» را «هوی» بدهم و جواب بدی را بد ...
و اعتقاد داشته باشم به اینکه:اصلاً خلایق هرچه لایق! فقط سر خودم سلامت!


برچسب‌ها: راه های رسیدن به هدف, فانتزی بازی, پرچم سفید, متن زیبا

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 12:34 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

دست هر کودک ده ساله شهر...

همه ما دچاریم به جنون.نه ادواری است نه آنی و نه حتی گاوی.جنون تکنولوژی.چیزی که بیخ خرمان را چسبیده و ول کن هم نیست وایبر و واتس اپ مان ،نوت و اس مان و...چیز هایی که سر کبکمان راوارد برف خودشان کرده اند.اگر دنبالشان ندویم از دنیا عقبیم و اگر بدویم در دنیا عقبیم.  همه چیزمان تکنولوزی گون شده و سنت شده سیئت.در صفحه فیس بوکمان بند خود را اب میدهیم به راحتی صفر تا صدمان را تا فیها خالدونمان را شیر میکنیم و حال می کنیم با این کارهایمان .اگر همین ها را که عین اب خوردن عمومیشان میکنیم بنده خدایی ازمان بپرسد «ظل وجهه مسودا و هو کظیم» میشویم و مشت هایمان گره و رگ گردنمان متورم. راستش را بخواهید میترسم.از عضو نبودن درشان .میترسم تا چند وقت دیگر ثبت احوال اسمم را به عنوان متوفی رد کند گوشی هایمان هم هر قدر که طویل تر میشوند برایمان خلیل تر و هر قدر که عریض تر برایمان عزیز تر.نمیدانم شاید یک روز واحد طولمان شود نوت یا...حتم دارم اگر سهراب می بود می گفت دست هر کودک ده ساله شهر یک نوت سه...


برچسب‌ها: سهراب سپهری, شبکه های اجتماعی, وایبر و واتس اپ

[ جمعه سی و یکم مرداد 1393 ] [ 17:48 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

قوری شکسته

کاربرد قوری چیست؟وسیله ایست برای ریختن چایی.خیلی هم بخواهیم برایش مایه بگذاریم،مایه دارهای خوشه یکی،نوع عتیقه اش  را برای دلبری و بلکه چشم بَری و حتی چشم بُری می خرند و صاف می گذارند توی دیدترین نقطه خانه.ولی آیا فقط همین؟
هنوز هم نمی دانم از دستش در رفت یا واقعا لارج بود،اما هرجور حساب کنی برای آن زمان پول درشتی به حساب می آمد.چندتا برگه سبز تا نخورده عیدی که می شد با آن گردن زد!به عادت کودکانه های آن زمان،ونه حالا،باید مخفی اش می کردم.همه دیگر دشمن بالقوه ام شده بودند.فرقی بین نزدیک ترین فامیل با دورترین نافامیل نبود.توی کشوی میز؟کاملاً تابلو بود.زیر فرش؟کهنه می شد.جایش باید آشپزخانه می بود که شتر با بارش آنجا گم می شد!اما کجایش؟از کابینت ها شروع کردم.چارپایه را زیر پایم کشیدم و با چند تکان خودم به بالایش رساندم.مثل قله اورست بود برایم،سرم گیج می رفت!کابینت دوم،از سمت چپ.همان جایی بود که دکمه ی توقفم را فشار داد.قوری نوک شکسته ای که بعید است جای چای شود،نقطه هدفم شد.روی پنجه پا بلند شدم و به آرامی پولم را تهش رها کردم...
هنوز هم آن قوری هست.هنوز هم جای پول است!


برچسب‌ها: یادش بخیر

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 13:8 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

وقتی که گیج شدیم...

«از شما بعیده».تقریباً جمله مشترک همه اطرافیان بعد از شنیدن شاهکارما بود!قضیه از آنجایی شروع شد که شب نتایج کنکور فهمیدیم که هیچ مدرکی نداریم!همه اش هم که تقصیر ما نبود که.از یک طرف چاپگر اسقاط ما،نصفی از برگه ثبت نام را چاپ نکرده بود و این یعنی شما پرونده پر! و از طرف دیگر ما هم کار چاپگر و تکمیل کردیم و برگه شماره داوطلبی روی صندلی امتحان برنداشته بودیم و این یعنی شماره داوطلبی پر! این ها به کنار،قوز بالا قوزش وقتی بود که فهمیدیم این هنرنمایی را هم در حق یکی از اقوام که ندانسته مغفول ما واقع شده بود و ثبت نامش را به ما حواله کرده بود هم انجام داده بودیم.همان شب اول اعلام نتایج که طبق عادت سازمان سنجش دروغگو! یک روز قبل از تاریخی بود که اعلام کرده بودند،فهمیدیم اما باور نکردیم! تا سه نصف شب، نت را برای ماستمالی گَندی که زده بودیم زیرورو کردیم.دریغ از یه ذره امید. به قول گزارشگر محترم: نشد که بشه! فشار از بالا هم حسابی عصبانیمان کرده بود.حالا اگر کُره مریخ را می گرفتیم اینقدر برای اعلام نتیجه زنگ نمیزدند. اکثراً هم بعد از شنیدن ماجرا،ما را به جرگه دروغگویان سنجاق می کردند و... دیگر تسلیم شدیم و خوابیدیم.صبح قبل از خروسخوان،دقیقاً وقتی که خروس هم از قوقولی اش خجالت میکشید،پادگانی طور برپا خوردیم که چه نشسته اید،کنکور پرید!هر چی میگفتیم پرید که پرید،بگذاریدبخوابیم،نه! نشد.همان اول صبح که باز هم آویزان نت برای فرجی شده بودیم،مشکل یک خمش را به ما داد و این یعنی کمی امید.امیدش هم درخواست اینترنتی بود که می شد برای دریافت مجدد مدارک انجام داد،بود.مشکل چغر بود و پایش را از دست ما کشید.چه طور؟ هرچه از ما درخواست می شد از سامانه محترم پاسخ داده می شد: مشخصات شما در سامانه ثبت نشده است. رسماً با خاک یکسان شدیم.چون هنوز مغزمان کاملاً پنیر نشده بود،راه حل دیگری پیدا شد:تماس با سازمان سنجش.با سه گوشی به جان شماره ها افتادیم،نیم ساعت بعد تلاش نتیجه داد و گوشی برداشته شد.بعد از کلی سوال جواب که مطمئن شدند همان هستیم که باید باشیم! شماره داوطلبی یکی از ما را اعلام کردند.می گفتند که باید برای دیگری و دیگری دیگر!جداگانه تماس بگیریم.چه می شد کرد.یک ربع دیگر تلفن به گوش،شماره گرفتیم و گرفتیم و گرفتیم تا شماره داوطلبی دیگری و دیگری دیگر را هم گرفتیم...


برچسب‌ها: کنکور سراسری, سازمان سنجش, انتخاب رشته کنکور سراسری, متنی در مورد کنکور

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 14:6 ] [ ح.ح.س ]

[ ]