من خود آن سیزدهم

گفتنش مثل هفت شیرین نیست،آنچه بر ما گذشت سیزده بود...


جدول تناوبی رفاقت

می نشینم و مندلیف وار دسته بندیشان می کنم.دوستانم را می گویم.می خواهم با خودم روراست باشم.شروع میکنم .گروه اول:اینها را باهاشان بهشت هم نمیروم.اینها کسانی اند که وقت دیدنشان دلم میخواهد بگویم که:دوستانم آمدند دشمنان به فریادم برسید.چه برایم دارند جز تنش و ملالت ودردسر.استخوان در گلویند و خار در چشم .دشمن شاید لفظ مناسب تری باشد.گروه دوم:خدا خیرشان بدهد نه ضارند و نه نافع.در وقت راحتی یارند و در وقت سختی نایاب.انتتظار ایثار و فداکاری هم ازشان ندارم.همین که ضرر نمیرسانند کافی است .فکر میکنم آشنا لفظ مناسب تری است.گروه سوم:آها...خودشانند.انها کسانی هستند که باید قابشان کرد و کوبیدشان به دیوار دل تا چشم دلت با آنهاروشن باشد.اینها را باید دودستی گرفت گذاشت روی تاقچه بغل قرآن روی رحل.اینها را باید برد به تالار هفت در دل.اینها هستند که دوستیشان را خرجت میکنند بی مزد و منت.بدون اینکه منتظر پاسخش باشند.اینهاهستند که دستت را میگیرند،صدایت را می شنوند و ازهمه مهمتر تورا میبینند.خود خود خودت را.بدون ماسک های رایج امروزی.اینها هستند که خوبند وخوبیشان را به تو هم میدهند.اینها هستند که از خدا میخواهم اگر خواست مرا باهاشان پرت کند به"سواءالجحیم"مهر بزند بر دهانم که مبادا از دهانم در برود که"یا لیتنی لم اتخذ فلانا خلیلا"


برچسب‌ها: متن زیبا, مندلیف, انواع دوست, دلنوشته های زیبا

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 12:37 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

فانتزی

هدفم را پرچم می کنم و می کارم.بعضی ها جایشان آن دور هاست و بعضی ها هم همین حوالی.با دنده ی «تصمیم» به سمتش حرکت می کنم.بسته به راهش سبک،سنگین و یا خلاص را انتخاب می کنم که بهش برسم.اما انسان است دیگر! خیلی وقت ها یا پرچمم را قله قاف می کارم یا خاموش دنده عوض می کنم.همین است که خیلی وقت ها باید به گذاشتنش لب کوزه و خوردن آبش قناعت کنم.اگر به پرچمم نرسیدم،پرچم سفیدم رابالا می برم که تسلیم!اینجاست که هدفم تبدیل می شود به فانتزی ام! تازگی ها ،سیمای انسانی که هدفم بود،فانتزیم شد!اصلاً هرکه می خواهد پیشرفت کند باید این گونه باشد.من این گونه نیستم.کدام گونه؟ همین:
قطاری باشم که برای هدف رو به افق حرکت می کنم.بدون توجه به اطراف و اطرافیان.کسی که توانست پا به پایم بیاید را بپذیرم و بازماندگان را با لبخند ملیحی از سرغرور، رها کنم.مشکلات بقیه را نتیجه بی کفایتی شان بدانم و دیدنشان ککم را نگزاند و شیف دیلیت،تنها سلاحم باشد برایشان.کمک خواستن بقیه را دایورت کنم روی «به من چه» و بگذرم و بگذرم و بگذرم.آشناتر از هر آشنا باشم وقت منفعت و غریب تر از هر غریب باشم وقت کار و کمک و فداکاری.از خود نگذرم برای کسانی که مطمئنم بعدها سرم را از زیر هیچ شمشیری نجات نخواهند داد و کمکم را دخالت بدانند و با یک «به تو چه!» بدرقه ام کنند.جواب «های» را «هوی» بدهم و جواب بدی را بد ...
و اعتقاد داشته باشم به اینکه:اصلاً خلایق هرچه لایق! فقط سر خودم سلامت!


برچسب‌ها: راه های رسیدن به هدف, فانتزی بازی, پرچم سفید, متن زیبا

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 12:34 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

دست هر کودک ده ساله شهر...

همه ما دچاریم به جنون.نه ادواری است نه آنی و نه حتی گاوی.جنون تکنولوژی.چیزی که بیخ خرمان را چسبیده و ول کن هم نیست وایبر و واتس اپ مان ،نوت و اس مان و...چیز هایی که سر کبکمان راوارد برف خودشان کرده اند.اگر دنبالشان ندویم از دنیا عقبیم و اگر بدویم در دنیا عقبیم.  همه چیزمان تکنولوزی گون شده و سنت شده سیئت.در صفحه فیس بوکمان بند خود را اب میدهیم به راحتی صفر تا صدمان را تا فیها خالدونمان را شیر میکنیم و حال می کنیم با این کارهایمان .اگر همین ها را که عین اب خوردن عمومیشان میکنیم بنده خدایی ازمان بپرسد «ظل وجهه مسودا و هو کظیم» میشویم و مشت هایمان گره و رگ گردنمان متورم. راستش را بخواهید میترسم.از عضو نبودن درشان .میترسم تا چند وقت دیگر ثبت احوال اسمم را به عنوان متوفی رد کند گوشی هایمان هم هر قدر که طویل تر میشوند برایمان خلیل تر و هر قدر که عریض تر برایمان عزیز تر.نمیدانم شاید یک روز واحد طولمان شود نوت یا...حتم دارم اگر سهراب می بود می گفت دست هر کودک ده ساله شهر یک نوت سه...


برچسب‌ها: سهراب سپهری, شبکه های اجتماعی, وایبر و واتس اپ

[ جمعه سی و یکم مرداد 1393 ] [ 17:48 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

قوری شکسته

کاربرد قوری چیست؟وسیله ایست برای ریختن چایی.خیلی هم بخواهیم برایش مایه بگذاریم،مایه دارهای خوشه یکی،نوع عتیقه اش  را برای دلبری و بلکه چشم بَری و حتی چشم بُری می خرند و صاف می گذارند توی دیدترین نقطه خانه.ولی آیا فقط همین؟
هنوز هم نمی دانم از دستش در رفت یا واقعا لارج بود،اما هرجور حساب کنی برای آن زمان پول درشتی به حساب می آمد.چندتا برگه سبز تا نخورده عیدی که می شد با آن گردن زد!به عادت کودکانه های آن زمان،ونه حالا،باید مخفی اش می کردم.همه دیگر دشمن بالقوه ام شده بودند.فرقی بین نزدیک ترین فامیل با دورترین نافامیل نبود.توی کشوی میز؟کاملاً تابلو بود.زیر فرش؟کهنه می شد.جایش باید آشپزخانه می بود که شتر با بارش آنجا گم می شد!اما کجایش؟از کابینت ها شروع کردم.چارپایه را زیر پایم کشیدم و با چند تکان خودم به بالایش رساندم.مثل قله اورست بود برایم،سرم گیج می رفت!کابینت دوم،از سمت چپ.همان جایی بود که دکمه ی توقفم را فشار داد.قوری نوک شکسته ای که بعید است جای چای شود،نقطه هدفم شد.روی پنجه پا بلند شدم و به آرامی پولم را تهش رها کردم...
هنوز هم آن قوری هست.هنوز هم جای پول است!


برچسب‌ها: یادش بخیر

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 13:8 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

وقتی که گیج شدیم...

«از شما بعیده».تقریباً جمله مشترک همه اطرافیان بعد از شنیدن شاهکارما بود!قضیه از آنجایی شروع شد که شب نتایج کنکور فهمیدیم که هیچ مدرکی نداریم!همه اش هم که تقصیر ما نبود که.از یک طرف چاپگر اسقاط ما،نصفی از برگه ثبت نام را چاپ نکرده بود و این یعنی شما پرونده پر! و از طرف دیگر ما هم کار چاپگر و تکمیل کردیم و برگه شماره داوطلبی روی صندلی امتحان برنداشته بودیم و این یعنی شماره داوطلبی پر! این ها به کنار،قوز بالا قوزش وقتی بود که فهمیدیم این هنرنمایی را هم در حق یکی از اقوام که ندانسته مغفول ما واقع شده بود و ثبت نامش را به ما حواله کرده بود هم انجام داده بودیم.همان شب اول اعلام نتایج که طبق عادت سازمان سنجش دروغگو! یک روز قبل از تاریخی بود که اعلام کرده بودند،فهمیدیم اما باور نکردیم! تا سه نصف شب، نت را برای ماستمالی گَندی که زده بودیم زیرورو کردیم.دریغ از یه ذره امید. به قول گزارشگر محترم: نشد که بشه! فشار از بالا هم حسابی عصبانیمان کرده بود.حالا اگر کُره مریخ را می گرفتیم اینقدر برای اعلام نتیجه زنگ نمیزدند. اکثراً هم بعد از شنیدن ماجرا،ما را به جرگه دروغگویان سنجاق می کردند و... دیگر تسلیم شدیم و خوابیدیم.صبح قبل از خروسخوان،دقیقاً وقتی که خروس هم از قوقولی اش خجالت میکشید،پادگانی طور برپا خوردیم که چه نشسته اید،کنکور پرید!هر چی میگفتیم پرید که پرید،بگذاریدبخوابیم،نه! نشد.همان اول صبح که باز هم آویزان نت برای فرجی شده بودیم،مشکل یک خمش را به ما داد و این یعنی کمی امید.امیدش هم درخواست اینترنتی بود که می شد برای دریافت مجدد مدارک انجام داد،بود.مشکل چغر بود و پایش را از دست ما کشید.چه طور؟ هرچه از ما درخواست می شد از سامانه محترم پاسخ داده می شد: مشخصات شما در سامانه ثبت نشده است. رسماً با خاک یکسان شدیم.چون هنوز مغزمان کاملاً پنیر نشده بود،راه حل دیگری پیدا شد:تماس با سازمان سنجش.با سه گوشی به جان شماره ها افتادیم،نیم ساعت بعد تلاش نتیجه داد و گوشی برداشته شد.بعد از کلی سوال جواب که مطمئن شدند همان هستیم که باید باشیم! شماره داوطلبی یکی از ما را اعلام کردند.می گفتند که باید برای دیگری و دیگری دیگر!جداگانه تماس بگیریم.چه می شد کرد.یک ربع دیگر تلفن به گوش،شماره گرفتیم و گرفتیم و گرفتیم تا شماره داوطلبی دیگری و دیگری دیگر را هم گرفتیم...


برچسب‌ها: کنکور سراسری, سازمان سنجش, انتخاب رشته کنکور سراسری, متنی در مورد کنکور

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 14:6 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

شیوع شایعه

نمیدانم چرا ولی از همان کودکی در کنتراست بین موش و کلاغ،موش برایم چهره ای موجه تر داشت.اصلا کلاغ یک جوری بود.در آن فضای کودکی، کلاغ برایم نماد تمام پلشتی ها و زشتی ها بود چهره ای سیاه داشت و صوتش از نکرگی به صوت حمیر پهلو میزد و  قارقارهایش که شده بود موسیقی متن سناریوی استرسم در رفتن به مدرسه و...در عوض موش فضای دلربایی به انبارخانه مان میداد.خرجش هم کم بود یک تله،یک تکه نان خشک چرب شده،و البته کمی ترس کودکانه از اینکه شبها بیاید و زبان یا دندان من را بخورد...کمی که بزرگتر شدم فهمیدم این انزجار من از «کلاغ »و دوست داشتن «موش» ام بی دلیل نبوده و عللی پشت این حس کودکانه نهفته.مثلا موش درون دیوار که گوش هم دارد سخن شنیده شده را با حفظ امانت و بدون اندکی تلخیص و تقطیع به آن کس که باید میرساند و حتی شست دیوار هم از این واقعه خبردار نمی شود.اما کلاغ زشت منفور خبر نشنیده را با بهره گیری از شیوه ی اطناب به گوش چهل کلاغ لاکردار دیگر میرساند وآن وقت خر کجاست که بیاید باقالی بار کند.حکایت حال کلاغ اما،شده حکایت حال برخی ازما(مردم)،شما(خبرنگاران) و ایشان(مسئولین).ما آغوش مادر رییس جمهور ونزوئلا را برای رییس جمهور سابقمان باز میکنیم و شما برج میلاد را کج میکنید و از طرف چارلی چاپلین فقید بدون اینکه روحش خبر داشته باشد به دخترش نامه می نویسید و ایشان هم که....ای کاش اگر نمیتوانیم موش باشیم اقلاً کلاغ هم نتوانیم باشیم.


برچسب‌ها: محمود احمدی نژاد, چارلی چاپلین, نوشته زیبای اجتماعی, برج میلاد

[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 14:51 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

رابطه قطع شد!

یک

توی تاکسی نشسته ام با جوانی کنار دستم. هردو تنهاییم اماحرف نمیزنم-حرف نمیزند. نگاهش میکنم- نگاهم نمیکند. نگاهم میکند- نگاهش نمیکنم.ناگهان بیسکوئیتش را تعارف میکند. صفحات حوادث مطبوعات مرا از برداشتنش منصرف میکند. مطمئنا جنازه بیهوش کنار جاده تصویر قشنگی نیست!

دو

با دوستم و دوست دوستم قدم میزدیم.

حرف میزدند و من فقط گوش میکردم.

-دیشب خودم تنها خونه بودم تا صب خوابم نبرد.

- چرا ترسو؟

- همش یه صداهایی از پشت پنجره میومد.

- مگه پنجرهاتون محافظ ندارن؟

- نه!

دوستم و دوست دوستم از هم جدا میشوند.از دوستم نسبت دوستش را پرسیدم.پسر عمویش بود.

با تمسخر پرسیدم:

-مگه چندساله خونتون نیومده که از محافظ پنجره ها تون خبر نداره؟!!

تبسم تلخی کرد و گفت: پنج سال!

رسماً نابود شدم!

سه

بعد از مدت ها برای دیدن دوستی با قرار قبلی به در خانه شان رفتم. به محض این که آیفون را زدم. صدای ضعیفی از حیاط آمد.

-اگه با من کار داشتن بگید نیستش!--- بگید نمیدونم کی میاد!

آیفون را برداشتند.

-کیه؟

-ببخشید منزل آقای فلانی؟

-نخیر اشتباه اومدی!

-ببخشید.

قبول دارید آدرس اشتباهی رفتن از سنگ رو یخ شدن بهتر است؟ نه؟

چهار

....

پنج

....

راستی چه بلایی سر روابطمان آمده است؟


برچسب‌ها: متن زیبا, متن های کوتاه, متنی در مورد مسائل اجتماعی

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 16:59 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

صرفاً جهت ریا

تصمیم گرفتانده شدیم!چندتایی از مطالب وبلاگ را که در مجله چاپ شده است را اینجا درج کنیم.

برای مشاهده به ادامه مطلب مراجعه کنید.


برچسب‌ها: گروه مجلات همشهری, همشهری جوان, پیاده روی همشهری جوان, hamshahri javan
ادامه مطلب

[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 16:35 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

داستان یک بیداری

-امیر!

ااممیییررر!

پاشو دیگه! چقد میخوابی؟ لنگه ظهره!

هه، به خیال خودش میتواند اینطور من را از خواب بیدار کند.منی که پنج بار زنگ ساعت و روشنایی وسط تابستان را به زانو در آورده بودم!

از وضوح صدایش،احتمالا در حال بالا آمدن بود از پله ها! هوای روی سرم را احساس میکردم،مثل اینکه پتو را برمیدارد.

باید کاری کرد،نباید شکست بخورم. از رو نمیروم و در هوا پتو را میقاپم و برای محکم کاری سه دور میپیچم دور خودم!

عقب نشینی کرد و برگشت.تق...آخرین صدای تولیدیش بود.

بعد از شکست دادن دشمن فاتحانه در تاریکی زیر پتو لبخندی میزنم!...

خدای من! چرا اینقدر هوا گرم شد؟ سوناست عیناً!شر شر عرق!

اه! لعنتی!

کولر را خاموش کرده بود.

ناچار تسلیم شدم و بلند!


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک, متن کوتاه و زیبا, خواب بعد از ظهر

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 2:14 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

نوستالژی بازی (تیله)

کینه اش را به دل گرفته بودم.درست از وقتی که آن شاه تیله ام را برده بود.شک نداشتم که کار خودش بود.بسته تیله هایم که افتاد فقط او آنجا بود و به من کمک کرد.آن تیله را با هزار زور و زحمت از ته یک اسپری رنگ درآورده بودم.طلایی بود.بین آن همه تیله،این حکم همان زنبوری بود که بین چند هزار زنبور دیگر،ملکه شده بود.باید میرفتم و پس میگرفتمش! چه طور؟ دعوا؟بیخیال! دموکراسی و گفت و گو؟فکرشم نکن! فقط یک دوئل می توانست تکلیف را روشن کند.تیله در برابر تیله! یک دوئل تیله ای.قبلش باید حسابی تمرین می کردم.تیرم خطا می رفت،می فهمید که چشم به آن تیله دارم و دیگر محال بود به میدانش بیاورد.دو روز فرصت داشتم تا مسابقات محله ای.وقت مسابقه آن جا آنقدر شلوغ می شد که نه می شد جر زد و نه کسی شک می کرد. وقت کمی نبود.باید از یک بازیکن آماتور،حرفه ای می شدم.تمرینات سخت و فشرده بدنسازی،هوازی،بازی بدون تیله! و... در دستور کار قرار گرفت! و نصف روزی هم برای ریکاوری! روزش که رسید،آماده بودم. نوبت من شد.زاویه ◦56=α را گرفتم و پرتاب کردم.رفت توی چاله.رفت به هدف.انگری بردزیان! باید لُنگ بندازند از بس دقیق بود.نصف راه را رفته بودم.بقیه تیله های میدان را ورانداز کردم.خوشبختانه آن تیله من هم بود.بدی اش این بود که دور بود.خیلی دور.می شد قشنگ چند تای کنار چاله را جارو کرد و برد ولی آن یکی را نه! تا به حال از آن فاصله نزده بودم ولی حالا باید می زدم.یا بخت! یا اقبال! تمام نیرویم را در چله کمان (با رخصت از آقای عامل) گذاشتم و رهایش کردم... صدایش که برایم شبیه سمفونی بتهوون بود،هنوز گوشم را نوازش می دهد: تق!

 

تیله


برچسب‌ها: خاطرات مشترک گذشته, نوستالژی دهه هفتاد, تیله بازی, یادش بخیر

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 8:30 ] [ ح.ح.س ]

[ ]