من خود آن سیزدهم

یک لیوان حرفِ دلِ داغ...


این ریز دوست نداشتنی

یک- راه های بیابان زدایی را نام ببرید یک نمره.آن زمان ها که بیابان فقط همان بیابان بود و هنوز عامل ریز گردها نشده بود.جوابش دو قسمت داشت:کاشت گیاهان و پاشیدن مالچ.شوخی های دوستانه با گردو خاک یا به لفظ با کلاسانه اش ریز گرد،تصویر این سوالِ جغرافیای راهنمایی را برایم زنده کرد.جوابش هم در کتاب، به گمانم کنار تصویر ماشین هایی بود که خاک های سیاه کودکی و (یا همان مالچِ به زبانِ امروزی) را پراکنده می کردند.با دوستانم در میانش گذاشتم.بین راستی ها و یادش بخیرها و آخ آخ آخ کردن ها،یکی گفت: پس چرا عملیش نمی کنن؟اون یکی گفت:شاید عملیش کنن ولی جواب نده!بعدی گفت:فکر کنم فقط الفبای فارسی بین چیزایی که خوندیم،کاربرد داشته باشه! 

دو- هفته ی بعد از تعطیلی یک هفته ای کلاسی! باز هم نیامده بود.با خرده مقادیری هوش هم حدسش مشکل نبود که کار،کارِ ریزگردهاست!آخرش که آخر هفته آمد.دورش را گرفتیم.او هم بسان نقال های کارکشته از دیده ها و شنیده هایش با چاشنی احتمالی اندکی چاخان،نقل می کرد.لابه لای صحبت هایش که گاهی به ژانر اسلشر! هم پهلو می زد.لبخند از لبانش محو نمی شد.فکر کنم دیگر به آن عادت کرده بود. 

سه- آن زمان هایی که هم حوصله ات به معنای واقعی سَر رفته و هم طبق معمول پول های ته جیبت! محال است یک بار هم که شده گَز استریت های غروبانه با جمع رفقا را امتحان نکرده باشید.کلاً رختِ غمِ غروب را از تنت می کَنَد.حالا این تنها کیفِ جوانانه اکثرِ جوانان این مناطق(در غیاب سایر تفریحات) هم پرکشیده.باید همان وقت ها هم خانه نشست و احتمالاً خود را با تلویزیون سرگرم کرد. 

چهار- این بار بیرون گود نیستم که فریاد بزنم لنگش کن!نشسته ام دقیقاً وسط گود و خاک شده ام.اما آرام می گویم:باید کاری و شاید باز هم باید کاری کرد. 


برچسب‌ها: ریزگردها, عوامل ایجاد ریزگردها, متنی اعتراضی در مورد ریزگردها, داستان هایی در مورد ریزگردها

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:18 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

تناقض

گرم صحبت بودیم که جوان بزک کرده ای راهزنانه،راه و کلاممان را قطع کرد.درخواست همکاری،آن هم از نوع علمی اش را داشت.چه کنیم؟ برای اعتلای علم،خود را فدا کردیم! و برگه ی پرسشنامه آماری را از دستش تحویل گرفتیم.موضوعش از آن اسم های پرطمطراقی بود که فقط واژه ی ازدواجش برای ما آشنا بود!باری در حالی که چهارچشمی در جست و جوی مکان مناسبی برای تکمیل ارتقای علم بودیم،کلاممان را از سر گرفتیم.نه! در واقع کلامش را از سر گرفت.چند وقتی می شد که به قول خودش مُخ زنی کرده بود.مورد را از فضای مَجازی استخراج کرده بود که این با بقیه موارد! فرق می کند و هدف ازدواج است،مُجازش کرده بود،البته به زعم خودش.کم کم داشت نصیحت هایم از مغز روی زبانم جاری می شد که خوردمش!با انگشت صندلی های مندرس ته سالنی که تازه واردش شده بودیم را نشانش دادم.تا نشستیم دو خودکار را از کیفش بیرون کشید و مشغول پاسخ به پرسشنامه ها شدیم.لابه لای پاسخ دهی گاهی سکوت بود و گاهی شوخی با سوال ها و گاهی هم بحث در مورد سوال ها.کارِ گروهی طور یکی یکی سوال ها را جواب دادیم تا رسیدیم به سوالِ پایانیِ«مناسب ترین راهِ انتخاب همسر به ترتیب اولویت».بدونِ لحظه ای درنگ،گزینه ی «خانواده» را سرِ اولویت نوشت و گزینه ی «فضای مجازی» را تهش!جا خورم!از بس خوب جا خالی داده بود.من هم نوشتم و تمام. در حالی که به این تناقض فکر می کردم درِ خودکار را با سرش جور کردم بلند شدم و خودکار را تحویلش دادم و منتظرش ماندم تا آخرین پیام وایبری اش را جواب بدهد.


برچسب‌ها: یادداشت اجتماعی, یادداشت انتقادی, دوست یابی مجازی, متن زیبا, داستان کوتاه

[ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:32 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

به احترام عادت...

ماهِ اول:بود و نبودش فرق می کرد.نبودش بهتر بود.اولش که گوشه ی وی آی پی اتاق را که حسابی برایش نقشه کشیده بودم گرفته بود.بعدش باید حرصِ تقسیم اینترنت را هم می خوردم.این ها به کنار.روی مُخ ترین قسمت ماجرا،ساکتِ ساکتِ ساکت بودنش بود.فکر کنم باید با انبردست کلمات را از دهانش استخراج می کردم.بزرگ تر بودنش هم یک احساس ادبِ کاذب را در وجودم قل قل می داد که به هیچ وجه باب میلم نبود.راستش اصلاً حضورش زیادی سنگینی می کرد.شاید می خواستم حرفی خودمانی بزنم.اَه! این این جا چه کار می کند؟
 ماهِ دوم:بود و نبودش فرقی نمی کرد.همان گوشه ساکت و آرام نشسته بود. تقریباً یک و نیم برابر من سن داشت و همین هم باعث شده بود نه من کاری به کارش داشتم و نه او کاری به کارم.تازه اسمش را هم یاد گرفته بودم و تعارفات الکی صبحانه/نهار/شام تنها پالس های ارتباطی بین ما شده بود.الآن که فکر می کنم اصلاً من کی کارم با اینترنت زیاد بوده که حضورش مانع کارم شده باشد؟
 ماهِ سوم:بود و نبودش فرق می کرد.بودش بهتر بود.همین که اواخر هفته ها در اتاقی که تنهایی،چهره ی هیولاطورش را برملا می کرد،تنها نبودم خودش نعمتی بود.مشترکاتی هم ایجاد شده بود و گپ هایی هم! حتی دمش هم گرم!گهگداری،زحمت درست کردن غذاهای خام و جارو را هم می کشید.
حالا:رفت!اصلاً قرار نبود که بماند.همان اوایل هم صحبت از رفتن می کرد.دنبال یک خانه جمع و جور می گشت که حاصل شد.هنوز بارو بندیلش همین جاست.مرتب و منظم.در منتها الیه اتاق و به ام پی تری ترین شکل ممکن.حالا که فکر می کنم راستش هیچ خاطره قابل ذکری با هم نداشتیم که بعدها بخواهیم نقلش کنیم.حتی امکان دارد همین روزها،همین حداقل تصویرها هم در لابه لای ذهن مشغولی ها و روزمرگی های زندگی هرکداممان گم و گور شود.اما قصه ی غریبیست این دلتنگی.هم برای من و هم شاید برای او...
پ ن: کم کم ایجاد می شود و انباشته.لحظه به لحظه،تصویر به تصویر،رفتار به رفتار،صدا به صدا،دلت را پُر می کند و وقتی که پُرشد.در یک آن،تهِ دلت را خالی می کند.به همین سادگی!به احترامِ «عادت»،این حس عجیب و غریب...


برچسب‌ها: متن زیبا, داستان یک عادت, متن جالب و احساسی, خوابگاه پسران

[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 22:8 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

چند لقمه کتاب

نظرم را برای هدیه مناسب روز«اسمش را نبر!» برای دوستش که باز هم جز «اسمش را نبر!» ها بود.می خواست.خودش که نظرش روی خرس و از همین  قبیل جک و جانورها بود.به عقیده اش ،پیرانه عمل کردم و پیشنهاد کتاب دادم!بامداد خمار و یک عاشقانه آرام.چنان ولمون کن کشیده ای تحویلم داد که یاد تراک اول آلبوم من خود آن سیزدهم محسن چاوشی افتادم.آخرش قبول کرد اما در کنار خرس عروسکی!خب حالا قیمتش چند؟ حدودش را گفتم.چه خبره بابا؟مگه توش با طلا نوشته شده ای را حواله ام کرد.غصه ام گرفت!
-نه من حساب می کنم.-عمرم اگه بذارم دست تو جیبت کنی.این بارو مهمون من و... ماحصل این کشمکش بین من و دوست مشورت خواه چند سطر بالایی ام! حساب کردن او بود.حساب که کرد قیمت حدود پنج لقمه از سر سیری با همان کتاب های پیشنهادی چند شب پیش برابری می کرد اما این بار خبری از اعتراض نبود.باز هم غصه ام گرفت.
راستش غصه ام میگیرد از یک دوجین چرا.چرا این روزها اینقدر کتابخوان و کتابخوانی برای همسالانم موجودات غریبی هستند.چرا این روزها با آخرین مدل اسمارت فون ها می شود کلاس گذاشت اما با تعداد کتاب های خوانده شده و یا حتی آخرین کتاب خوانده شده نه!چرا قیمت برابر از غذای روح و غذای شکم برای خیلی ها برابر نیست.(بیشتر بودنش پیشکش!) چرا و چرا و چرا!
پ ن: از کنار هم گذاشتن خرج های رفقای نزدیکم.تا آنجایی که خبر دارم نتیجه می گیرم که:گران بودن کتاب بهانه است! والسلام.

[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 0:39 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

بی خبر

-مدتیست با خبر شده ایم دخترِ (فلانی) از قدیمی های مسجد گرفتار کسالت شده اند و در بستر بیماری هستند.برای شفای عاجل تمام بیماران بالاخص فرزند(فلانی) دست نیاز به پیشگاه حضرت حق بر می داریم:امن یجیب المضطر...
حتی منتظر اتمام دعا نشدم.وسیله درخواستی دوستِ معتکفم را به دستش دادم و از مسجد بیرون آمدم.در راه بازگشت،جماعتی مشکی پوش را دیدم .اسپری چسب و کاغذهای انبوه شل و ول رفته روی دست ها هم خبر از قدرتمندی مرگ را می داد.تصویر،تصویر تازه ای نبود.و قاعدتاً هم فاقد تاثیر روانی،روی روان ها!اما حین رد شدن در حالی که از حجم صدای آوازم می کاهیدم به رسم عادت و از سرکنجکاوی برای دیدنِ آخرین قدرت نمایی حضرت ملک الموت زیرچشمی هم نگاهی به اعلامیه انداختم.یک لحظه خشکم زد و صدایم قطع شد.گویی دکمه ی قطع صدا و حرکتم را با هم فشار داده باشند!آب دهنم را که کف کرده بود به زحمت قورت دادم.انشاءالله یک تشابه اسمی و فامیلی است.رد می شوم...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان تلخ و غم انگیز, داستانک, داستان زیبا

[ شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 23:47 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

هرشب سربازی

یک،دو،سه،چهار،پنج. نیم دور چرخش به کف پای چپ و پاشنه پای راست و دوباره یک،دو...،پنج.به ازای هر عددی که در ذهنش میشمرد صدای کشدار کشیده شدن پوتین روی اتاقک فلزی نگهبانی به گوشش می خورد.نوک بینی و انگشتانش یخ زده و نفس هایش تا مرز انجماد پیش می رفتند.صدای مبهمی به گوشش خورد.گویی چند نفر پشت بته ها قایم شده باشند.بی توجه به شمارش ادامه داد:یک،دو...،پنج.یاد روز های اول افتاد که حواسش شش دانگ جمع پستش بود و به طوروسواس گونه ای همه چیز را زیر نظرداشت.در کمرش درد خفیفی احساس می کرد و بر شقیقه اش هم بر اثر سرما همینطور.به غیر از لامپ بالای سرش که به زور خودش را نمایان میکرد سیاهی غلیظ و سیالی همه جا را دربرگرفته بود.بر اثر تنهایی به روال شب های گذشته اندکی ترس در وجودش رخنه کرد.برای رهایی از ترس دوباره شروع به شمارش کرد:یک،دو،...،پنج.بر اثر سرما خون در دستانش منجمد شده و انگشت اشاره اش کارایی خود را برای کشیدن ماشه از دست داده بود.به ساعتش نگاهی انداخت.هنوز ساعتی مانده بود.تصمیم گرفت تا هزار بشمارد و سپس دوباره به ساعتش نگاه کند.شروع کرد:یک،دو،سه،... به دل مشغولی ها و تن مشغولی هایش جز درد کمر که به خاطر انقباض های مکرر بدنش بر اثر سرما مضاعف شده بوداحساس خشکی کف پا براثر تجمع خون در آن نیز افزوده شد...وترس...ترس از اینکه هنگامیکه رویش را بر گرداند موجودی غیر خودش آنجا ببیند.ترس از اینکه وقتی به لبه نردبان فلزی اتاقک رسید شبحی مچ پایش را سفت بچسبد و او را تا اعماق زمین فروببرد.ترس ازاینکه گروهکی شبیخون بزند و ترس از اینکه...شماره از دستش رفت و بنا کرد به دوباره شمردن:یک،دو،سه...


برچسب‌ها: سازمان نظام وظیفه, خدمت سربازی, یک شب با یک سرباز, نوشته زیبا, معافیت از خدمت

[ جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 0:40 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

صرفاً جهت ریا

تصمیم گرفتانده شدیم!چندتایی از مطالب وبلاگ را که در مجله چاپ شده است را اینجا درج کنیم.

برای مشاهده به ادامه مطلب مراجعه کنید.


برچسب‌ها: گروه مجلات همشهری, همشهری جوان, پیاده روی همشهری جوان, hamshahri javan
ادامه مطلب

[ دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 16:35 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

حروفِ اضافه

رسماً چرت می گوییم!آره دقیقاً به همین لفظ و همین قدر سخیفانه:چرت! چرتِ محض.چرتِ خالص.آن قدرها که مجموع وزنِ ارزشی کلمات گفته شده ی یک ماه گذشته،کفه ی هیچ ترازویی را حتی به زحمت هم نمی اندازد.اصلاً حالا که این جور شد بگذار من هم جبران کنم و این بار کمی عصبانی شوم.کمی انگشت هایم با عصبانیت روی کیبورد کوبیده شود و کمی رگ های گردنم متورم شود.چه اشکالی دارد؟آسمان به زمین می آید؟ حتی اگر بیاید هم مهم نیست.چه دورم را گرفته؟یک مشت حرفی که باید جایشان در مباحث حروف اضافه ادبیات باشد نه سردر گوش من! دیشب فلانی را با بهمانی دیده اند.خُب که چه؟چه تاثیری در من دارد؟فلانی،فلان حرف را زد.من مسئولم؟زبانِ من بوده؟یا چی؟ظاهرِ فلانی همگون است؟مبارکش! ناهمگون است؟ باز هم مبارکش!و هزار و یک مورد دیگر.فقط آرزویم این است که نباشد قضیه پایستگی میان جسم و مغزت!فقط همین!همین...

پ ن:آن جا از این خبرها نیست؟ لبخندی بزن و رد شو!


برچسب‌ها: غیبت, پشت سر کسی سخن گفتن, مبحث حروف اضافه ادبیات, اظهارنظر بی مورد

[ دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 22:48 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

فسخِ رفاقت

فرض یک- فرض کنید با یکی از دوستان تازه دوست شده خود در حال طی طریق کردن هستید.اتمسفر به شدت احساسی و جملاتی در ثنایت گفته می شود که قطعا در وزارت ارشاد با خودکار قرمز روبه رو می شد! از این که«شما بهترین دوستش هستید» و «همه دنیا یک طرف و شما یک طرف» و «ای کاش با شما زودتر آشنا می شد» و«اگر به قبل بر می گشت فقط با شما رفاقت می کرد» و قس علی هذا! آنقدر ادامه می دهد که علاوه بر احساس غروری که یعنی «ما اینیم دیگه» اشک در چشمانتان حلقه می زند و عن قریب است که بپرید و او را بوسه باران!- منشوری شد! ببخشید! غرق در ماچ- کنید و شروع کنید به تقابل احساسات.اما نفر ثالثی با حضورش جمع دو نفره شما را خراب می کند.با دیدن نفر سوم،رفیق شفیق شما دقیقاً همان ادبیات رمانتیک را در رثا و در حضورش- حالا با اندکی رقاقت بیشتر!- به کار ببرد.اندکی بعد از این که شخص سومِ نگون بخت! شما را ترک می کند.آن وقت است که نخودچی خورون! پشت سرش به راه می افتاد.توسط کی؟ همین مداح محترمِ چند دقیقه پیش.حال،عکس العمل شما چیست؟

فرض دو- فرض کنید شما هستید و یک رفیق نو و آکبند! جیک و پوکش را در همین مدت کمِ رفاقت در طَبَق اخلاص گذاشته و به بهانه رفاقت و سنگ صبوری به شما عرضه می کند-اطلاعاتی که بعضاً بی اهمیت و فاقد ضرورت برای گفتن هستند- روزها می گذرد و شما کم کم در حال بالید به خود بابت داشتن چنین رفیق صادق و کاظم و ناصر و کلاً همه فاعل ها هستید که خبردار می شوید نصفِ بیشتر گفته هایش دروغ محض بوده است.با خودش که در میان می گذاری.راست راست با نگاهی زاغ در چشمانت ضمن لبخندی مشمئز کننده دروغ هایش را تایید می کند و با جمله ی :« من زیاد دروغ میگم ولی بعدش راستشم میگم.می خواستم بعداً بهت راستشو بگم که خودت فهمیدی! حالا زیاد سخت نگیر و...» ناک اوت شدنت را تکمیل می کند.حالا رفتار شما چگونه است؟

فرض سه-  فرض کنید زبانم لال! در یک مورد بی ارزش از رفیق شماره یک خود پیشی گرفته اید- آن قدر بی ارزش که گفتنش هم ارزش ها را کم می کند- نه می گذارد و نه بر می دارد و با راحتی رشک برانگیزی از حسادت خود نسبت به شما و به زعم او موفقیت شما می گوید.در این صورت برخورد شما با این موضوع چگونه است؟

فرض چهار- فرض کنید ضمن قدم زنی با رفیق خود که گویا معنی رفاقت را با او فهمیده اید! گپ و گعده سیاسی راه انداخته اید.- حالا یک بار که اشکالی ندارد!- رفیق شما ضمن صحبت هایش یک گروه خاص را با آسفالت یکسان می کند و با لودر از رویش رد می شود.از مسخره کردنشان گرفته تا همه ی جماعتش را عقده ای و هزار و یک نسبت «ای» دیگر می خواند و در آخر با آرزوی نابودیشان،وارد یک اتاق می شود.فرمی می گیرد و تکمیلش می کند.عنوان فرم خانمان براندازش! عضویت در همان گروهی است که تا چند دقیقه قبل مورد عنایت خود قرارشان داده بود.بعدها که دلیلش را می پرسی پاسخی حول و حوش این جمله را می شنوی که:« اینجا ایرانه!» حال چه می کنید؟

حکم:می شود در پاسخ به هرکدام از موارد بالا با طرف گلاویز شد و به شرط چک اولی که می زنید- و انصافاً از لحاظ روحی طرف را نابود می کند- تا سرحدِ مرگ همدیگر را بزنید و در همین حالی که فحش گویان و عربده زنان شما را از هم جدا می کنند با بیان این که شما را هالو گیر آورده با جمله ی «یادم تورا فراموش» رفیق مورد نظرتان را شیفت دلیت کنید و بفرستیدش لای باقالی های ذهنتان!یا می شود زبان به انتقاد باز کنید و متمدنانه و با صراحت در به کار بردن کلمات انتخابی یا «بخشش لازم نیست.اعدامش کنید!» و یا «بخشش،لازم نیست اعدامش کنید!» را برگزینید.حتی می شود اصلاً همه ی فرض های بالا را نادیده گرفت و به سلامتی رفاقتتان آن ها را به دست بادِ فراموشی بدهید و ادامه دهید شما و رفیق احیاناً آسمانیتان.اما راستش من راه دیگری را انتخاب کردم و حتی می کنم.ترجیح می دهم ساعت های زیادی را خیره به سفیدی محضِ اتاق تازه رنگ شده بگذرانم تا با حضور در جمعی روحم را بخراشانم و این یعنی دوری و دوستی!یعنی زمان دیدار،داشتنِ همان لبخند رفاقت مآبانه اما اگر و اگر و اگر دیداری صورت بگیرد.یعنی گرفتاری ها بهانه هایی می شوند برای ندیدن و یا حتی خود را به ندیدن زدن.یعنی add to blacklist! یعنی...و این روزها منم و این انزوای خود خواسته ی لذت ناک!

پ ن: جانماز آب نمی کشم و خودم را بری از هر خطایی نمی دانم.اما فکر کنم این حق را داشته باشم که با رذایل اخلاقی مخالفت کنم.آن هم از نوع رفیقانه اش!


برچسب‌ها: قانون رفاقت, چگونه با رفیق خود رفتار کنیم, راه صحیح رفاقت, نوشته زیبای اجتماعی

[ یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ ] [ 19:12 ] [ ح.ح.س ]

[ ]

فلاح

یک- حسم بهم می گوید که باید دنبالشان بروم.چهار نفرند،پنج یا هفت.من که شمارش نمیدانم.ولی باید بروم...بدنبالشان راه می افتم. .نمیدانم چرا این راه صعب را انتخاب می کنند؟سلانه سلانه بالا می روند.یکیشان متوجه ام میشود.صدایی ایجاد میکند که بروم.اما من نمی خواهم بروم.سنگی می اندازد.دو سه قدمی عقب میروم اما همینکه دوباره شروع به حرکت میکنند نیرویی مرا به حرکت وامی دارد.تمام توانم را در چهار دست و پایم جمع میکنم و به راه می افتم.یکی دو بار دیگر مهمان سنگ پرانی صاحبم می شوم اما هر بار همان فعل کذا را انجام می دهم.دیگر بی خیال شده و گویا کاری به من ندارند.احساس امنیت می کنم نزدیکتر رفته پیششان قرار می گیرم.آرامش ژرفی در وجودم حس می کنم.احساس می کنم مرا بین خودشان پذیرفته اند...

دو- رسیدیم...غاری است فراخ که آفتاب در حال غروب از سمت چپش پیداست.شامه ام می گوید اتفاق بزرگی می خواهد بیافتد.خیلی بزرگ.بزرگتر از تصور!احساس خستگی می کنم.انگار این چند نفر نیز همین حالت را دارند.به دهانه غار می روم که بیرون را نظاره کنم.بازوانم را باز می کنم و همان حالت در دهانه غار می نشینم.بدنم کرخت و بی حس می شود.تمام تنم لمس و...

سه- از خواب بیدار می شوم.گمانم نصف روزیا یک روز گذشته باشد اما گرسنه ام.بسیار گرسنه.آنها نیز همینطور.یکیشان می خواهد غذا بیاورد.آن یکی می گوید باید مواظب باشی!«آنها اگر ما را بیابند رجممان می کنند یا ما را به آیین خودشان در می آورند و آنگاه هرگز به فلاح نمیرسیم»«فلاح»...واژه قشنگی است اما من معنی اش را نمیدانم.فکر کنم چیز خوبی باشد!!...

چهار- آمد...خیل عظیم جمعیت نیز با او.صاحبم و دوستانش می ترسند.اما من دلیل ترسشان را نمی فهمم.همه با هم از کوه بالا می آیند.صدای فریادهایشان آرامش کوه را بهم می زند.همه بیرون غار منتظر می مانند و ما با هم به داخل غار می رویم.آنها با هم حرف می زنند ولی از حرف هایشان سر در نمی آورم...

پنج- دست هایشان را رو به آسمان میگیرند.این حالت برایم آشناست.صاحبم را چندین بار در این حالت دیده ام.بعد آهسته همانطور که نشسته اند پیشانیشان را روی زمین میگذارند.به آرامی حرارت خود را به خاک می دهند و سرما را از او میگرند.من نیز بی اختیار به حالت آنان به روی خاک می افتم .دو باره بدنم کرخت می شود...لمس و بی حس.اما این یکی با آن یکی فرق می کند.نفسم به شماره می افتد.قلبم کند و کندتر می زندو...احساس می کنم دارم به«فلاح»می رسم....


برچسب‌ها: داستان اصحاب کهف, سریال اصحاب کهف, فرج الله سلحشور, مردان آنجلس

[ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ ] [ 0:52 ] [ ح.ح.س ]

[ ]