یک-چمدان را از انبار ته پارکینگ بیرون می کشم.گرد و خاکش را پاک می کنم و درش را باز.لباس هایی را با لباسی عوض می کنم و باز هم هولش می دهم سر جایش.به لباس در دستم نگاه می کنم.به شست و شو و اتو احتیاج دارد.
دو- دستی به سر روی کامپیوتر می کشم.فایل هایی را کات و فایل هایی را هم شیفت دیلیت می کنم.فایل های جدیدی،جایشان را می گیرند.برای گوشی هم همین روند.
سه- اپلیکیشن های دانلودی جدید را توی دیدترین قسمت گوشی نصب می کنم.درست جای وایبر و واتساپ!دقیقاً جایگاه VIP!
چهار- خروجی دقیقه ها و حتی ساعت ها تفکر،تعدادی قول و قرار است که خودم را ملزم به اجرای آن ها می دانم،آن هم به صورت سفت و سخت.امیدوارم که بتوانم.
پنج- محرم آمد...

 


برچسب‌ها: ماه محرم, عزاداری امام حسین, روز عاشورا, نوشته ای در مورد ماه محرم
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 0:25 توسط ح.ح.س |

منتظر ماند که فرمش را تکمیل کند تا بتواند حرف دلش را بزند.از آخرین باری که او را دیده بود یک هفته می گذشت.بهانه دروغینی که از مدارکش گرفته بود،فرصت دیدار تازه و فکر تازه را داده بود.آن هم همین حالا! فرم را که تحویل گرفت از شدت خجالت آن را جلوی صورتش گذاشت و شروع کرد:خانم...سرد شد! وقتی که در فرمش خواند:وضعیت تاهل:متاهل


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک, داستان زیبا و جذاب, داستانی در مورد عشق
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 17:48 توسط ح.ح.س |

همت!چه بخواهی و چه نخواهی،کمرت را بسته ام! دیگر تنبلی بس است.این بار دیگر باید هم چون نوگلان باغ علم و تحصیل دقت کنم و گوش بدهم.حتی لازم باشد باید دست به سینه هم گوش جان را برای شنیدن سخنان پربار! استاد آماده کنم.با همین تصمیمات سر کلاس حاضر می شوم.گوشی خاموش و نشستن ردیف اول کلاس و آماده داشتن خودکار دو رنگ! برای جزوه نویسی هم نوید یک روز ایده آل برای فراگیری علم را به من می دهد.کلاس شروع می شود و درس هم شروع.چند جمله اول را به طور کامل میفهمم و حتی یادداشت هم برمیدارم!عقربه های دقیقه شمار ساعت در حال گذر از پنج دقیقگی بود و بحث هم داغ.صحبت از انتقال و جابه جایی و مسافرت و چندتا چیز دیگر بود.روی کلمه مسافرت قفل می شوم.مسافرت؟یادش بخیر مسافرت سال پیش را!عجب مسافرتی بود.همین دیروز بود که...
به خودم می آیم.با عجله به ساعت نگاه می کنم.فقط یک ربع به پایان کلاس باقی مانده است.آب دهانم را قورت می دهم.عجب شیرین است.مزه خاطره را می دهد!دیگر امروز از دستم رفت.با اشکالی ندارد و فردا هم روز خداست ظاهرم را دلداری و باطنم را قانع می کنم.گوشی ام را روشن می کنم...


برچسب‌ها: نوشته زیبا, داستان کوتاه, داستانک, متن جالب
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 21:47 توسط ح.ح.س |

باز هم زانو هایم اذیت می کنند!بدجوری درد دارند.هرقدر این ور و آن ورشان می کنم درد ول کنشان نیست.اما راستش این درد با بقیه دردها فرق دارد...
دیگر درد پشت میز نشستن برای خواندن درس های دبیرستان و آماده شدن برای کنکور نبود.درد خشک شدن روی یک سوال و فکر کردن به آن نبود...
این درد، دردِ نشستن در اتوبوس بود! اتوبوسی با مقصد دانشگاه و هدفِ ساختن آینده...
درد شیرینی بود!اولین باری بود که از این درد لذت می بردم!


برچسب‌ها: متن کوتاه و زیبا, داستانک, داستان کوتاه
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 14:31 توسط ح.ح.س |

از عبورش خجالت کشید...
ستاره دنباله داری که کودکی با دیدنش آرزوی زنده شدن پدرش را می کرد...
برچسب‌ها: داستانک, داستان کوتاه, جملات زیبای احساسی, متن عاشقانه
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 10:40 توسط ح.ح.س |

شاید از بقیه خوش تیپ! تر بودم که چند صندلی خالی جلو را رد کرد و درست نشست بغل دستم.دو کیسه بزرگ این دست و آن دستش بود.از بیکاری حسابی تو نخ محتویات کیسه بودم که سر حرف را باز کرد.آن هم چه باز کردنی! یه ریز حرف که چه عرض کنم،سخنرانی می کرد.راهی برایم نگذاشته بود جز تصدیق سَری حرفهایش.چند جمله می شنیدم و چند حرکت سر در راستای بالا به پایین و باز هم چند جمله ی بعد و...از حرف هایش محتویات کیسه ها را که مقادیر زیادی موادغذایی بود را فهمیدم. از حق نگذریم گاهاً حرف های خوبی هم فقط رد می شد (به جای رد و بدل!). لزوم نیکی و اطعام و بذل بخشش و چند لزوم صفت خوب دیگر را یادم هست که بود.توقف ایستگاه بعدی چند کودک کهنه پوش را سوار کرد.سر و وضع ظاهریشان را که کنار حرف های چند دقیقه پیشش گذاشتم،حدس نزدیک به یقین می دادم که غذاها قطعاً به بچه ها خواهد رسید.اما خیال خام.دریغ از حتی گاهی نگاهی! فقط چند تا نچ نچ کرد و افسوسی خورد برای جامعه و دیگر هیچ!ذهنم پر شده بود از سوال.چرا کمکشان نکرد؟چرا بی تفاوت بود؟چرا و چرا و چرا...کم کم داشتم بیخیال ماجرا می شدم که جمله آخرش،رسماً من را به فنا برد:«آره.داشتم می گفتم که.حیوونا هم کمک میخوان!اینارو میبرم براشون که...»


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستانک, نوشته اجتماعی
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 12:37 توسط ح.ح.س |

تصمیم گرفتانده شدیم!چندتایی از مطالب وبلاگ را که در مجله چاپ شده است را اینجا درج کنیم.

برای مشاهده به ادامه مطلب مراجعه کنید.


برچسب‌ها: گروه مجلات همشهری, همشهری جوان, پیاده روی همشهری جوان, hamshahri javan
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 16:35 توسط ح.ح.س |

به ندرت خواب می بینم.یعنی تا چشم هایم را روی هم میگذارم،یک چند ثانیه سیاهی و بعدش بیداری!از این خواب های ندرتی هم خیلی هایشان تا قبل از لود شدن مغزم بعد از بیداری،می پرند و فقط اثر محوی ازخودشان باقی می گذارند که بدانی آره،یک خوابی دیده ام.از آن باقی مانده هایش که حسابی توی ذهن باقی می مانند و تا مدت ها بیخ خرت را می گیرند.چند تایشان حسابی ویژه هستند.همان هایی را که همان اول کار،دوزاریت می افتد که بعله!خواب هستی.یک خواب کاملاً آگاهانه.آخ که چه کیفی دارد.اوایل که این نوع خواب را تشخیص می دادم،کار خاصی نمی کردم به جز مقادیری کیف و نترسیدن از خواب احتمالاً ترسناک.اما حالا که حرفه ای شده ام،حسابی برایش نقشه کشیده ام.همان اول می روم سروقت فامیل دور!جمله «فکر نکن خیلی بامزه ای .خیلی وقتا خیلی بی مزه و لوسی» را همان اول کار توی مغزش شلیک می کنم و آماده گلاویزی احتمالی می شوم.کارم که آنجا تمام شد به سراغ رفیق دور می روم.از دعوای چند سال قبلمان آرزوی چند سیلی روی دلم مانده است.به ویژه اینکه شنیده ام سیلی خور ملسی دارد.حیف است سیلی نزده از دنیا بروم.بعد از آن برای اینکه همه اش جنگ و دعوا نباشد و برای تنوع و به یاد بچگی ها از کارهای جانبی غافل نمی شوم،چند زنگِ در می زنم و فرار!شلوغی وسط شهر، آواز می خوانم. چشم بسته از خیابان عبور می کنم و خلاصه کلی تفریح باحال و هیجان انگیز دیگر.تفریح کافیست به ادامه کارهایم می پردازم.رفیقم آقای ایکس،سوژه ی بعدی است.یک به یک همه ی حماقت های دانسته و نادانسته اش را برایش لیست می کنم.بدون هیچ ترسی از ناراحتی و رنجش خاطرش.اصلاً رنجش دانَش درآد!بلاخره باید یکی ترمز اشتباهاتش را بکشد.مثل کبک سرش را کرده است زیر برف.فکر کرده مثلاً کیست... تا همین جایش را فکر کرده ام.نمی دانم شاید اگر خواب اضافی آمد و حتی در خواب های بعدی، به رفتارهای با شکوه تری! هم فکر کنم.چیزی شبیه به سرقت مسلحانه...


برچسب‌ها: انواع خواب, بهترین خواب چگونه است, راحت ترین خواب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 15:27 توسط ح.ح.س |

«بار آخرت باشه.تکرار بشه باید اولیاتوبیاری مدرسه»
بعد از این تهدید معلمش دیگر درس خوان شد.
آخر تازگی ها،مادرش در منزل هم کلاسی اش مشغول به کار شده بود...

برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک
+ نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 12:35 توسط ح.ح.س |

«اشتباه اولت،آخرین اشتباهت است».«دست از پا خطا کنی،بدبخت می شوی». «دیگر گذشت انسانی که جایزالخطا بود.حالا انسان غلط می کند خطا کند». در روزگاری زندگی می کنم که دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه این جملات و جملات از این دست را به بیرحمانه ترین شکل ممکن برایم معنا می کند.دقیقاً شده است دنیایی که «بخشش لازم نیست،اعدامش کنید!».کافیست خطایی از شما سر بزند و دیگری خبردار شود. کارتان  تمام است.از آن پس،حل کردن اشتباهت را باید در پاک کردن صفحات مجازی جست  و جو کنی! نا سلامتی پشت اشتباهت صدها لایک و صدها شادی دیگران نهفته است.حیف است از دستش دهد.ناراحتی تو که در مقابل خوشحالی صدها نفر چیزی نیست.
حالا برعکس شود و از دستت در رود و کار نیکی انجام دهی و دیگری خبردار شود.به تقریب صد در صد،برچسب ریا خورده می شود و بایگانی!بر فرض محال هم به نیت اشاعه نیکی در جامعه،شیر شود با عنوان «این که چیزی نیس» در جا خفه می شود.چیزی در مایه های انتخاب طبیعی داروین.اشتباهات انتخاب می شوند و درستی ها منقرض.
راستش می ترسم.از اشتباه کردن می ترسم.از اشتباه کردن در این روزگار می ترسم.


برچسب‌ها: دلنوشته های زیبا, شبکه های اجتماعی, لایک و شیر, درباره فوبیا
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 12:38 توسط ح.ح.س |

مطالب قدیمی‌تر